تبليغاتX
رقص گل يخ

رقص گل يخ

بعد مدتها..

در سکوت سرد نمناک این خانه..در این خوابگاه ماتم زده..از جهنم انبوه درونم می خوانم و از آتش عشقی که در بند بند وجودم زبانه می کشد.و من..می سوزم در شعله های این حزن شبانه.

در درونم آتشی برپاست سوزان تر از شعله های آتشکده.و من..می سوزم ار این همه تنهایی و انتظار.

و من از سنگینی نگاه او می سوزم.در این بیگانه زمانه من ماندم و دنیای سرگردانی.آسمانی که غرق در غروب است و خورشیدی بی فروغ.و من..می سوزم از حس کال و ناپخته  که وجود مرا تسخیر کرده.

واین امید پوچ...از این فکر واهی...

در تنهایی خود غوطه ورم..در بی کسی غرق می شوم.حتی اشکی برایم نیست تا تطهیر شوم.وقتی یک ستاره در آسمانم نیست.آبی آسمان خونین من...خورشید من کجاست؟

من هنوز چشم در راه طلوعش هستم و از این غروب و ماتم بیزار.ببار ای باران که غم من بی پایان است.ببار و از حرم این آتش سوزانم بکاه.و من...فریاد میزنم.شاید مرا به یاد آورند...و من فریاد می زنم.

تو را می خوانم...

تو که بی بهانه در رویاهایم پرسه میزنی.در کنج این آسمان خاموش،در عمق این تاریکی ها.

تو را می خوانم...و کاش بودی و از سنگینی این سکوت می کاستی

تو را می خوانم...تو که التیام بغض های منی

و فریاد می زنم تا به یاد آوری

من تو را حتی اگر نخواهی دوست می دارم

حتی اگر نباشی                                

حتی اگر ندانی                              

بی قید،بی شرط...بدون دلیل          

شاید مرا به خاطر آری..من هنوز هم دوستت دارم  

بعد مدتها اومدم..محض دلتنگی..محض اینکه یکم حرف بزنم..با هیشکی ..با اونی که نمی شناسمش..منو نمیشناسه..چه میدونم..خیلی دلم کوچیک شده بود دیگه...

این متن رو نسی ۳۲ سر کلاس ادبیات خوند..کلا سر کلاس ادبیات ما متن عشقولانه می خونیم تا دروس وزین کتاب سنگین ادبیات۲..البته من از طرف خودم تقدیمش می کنم به دوست..داداش..استاد.. نمی دونم چی بگم بهش..حمید عزیز..خودش که نمی خونه حالا..ولی من خیلی مدیونشم..البته در مقام یه دوست..خواهر..شاگرد..

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 18:55  توسط Erkana  | 

بگومگو و دعوای من با تو

علامت بگومگو و دعوای خودم با خودم است...

هنوز با خودم آشتی نکرده ام

پس هنوز با تو می جنگم.

بی اعتنایی به تو موجب شلختگی خودم می شود...

من خودم را هنگامی پیدا می کنم که به تو نگاه می کنم.

در این هنگام است که چراغ وجود حقیقی من روشن می شود.

از همان لحظه که دیگر خودم را بهتر از تو ندانستم احساس حقارتم برطرف شد...

چون احساس حقارت می کردم خودم را بهتر از تو می دانستم!

هنگامی که به تو عشق می ورزم . . .

با خودم آشتی می کنم.

و خودم را نیز دوست می دارم.

در اینجا واکنون زندگی می کنم...و با لحظه های حال می مانم.

دیگر حسرت گذشته را نمی خورم

و در انتظار آینده نمی مانم

من

بدین سان

زندگی خود را

به رقص در می آورم.

 

 

این یکی از آپهای خیلی قدیمی  این وب هستش ازش خوشم میاد دوباره براتون گذاشتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 8:54  توسط Erkana  | 

مرثیه..

به جست و جوی تو

بر درگاه کوه می گریم،

در آستانه ی دریا و علف.

 

 به جست و جوی تو

در معبر بادها می گریم

در چارراه فصول،

در چاچوب شکسته ی بنجره ئی

که آسمان ابر آلوده را

                             قابی کهنه می گیرد.

 

به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی

                   تا چند

تا چند

          ورق خواهد خورد؟

 

 

 جریان باد را پذیرفتن

و عشق را

که خواهر مرگ است.-

 

و جاودانگی

 رازش را

 با تو درمیان نهاد.

 

 

پس به هیبت گنجی درآمدی:

بایسته و آزانگیز

                   گنجی از آن دست

که تملک خاک را و دیاران را

                                      از این سان

                                                دل پذیر کرده است!

 

 

نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی ی آسمان می گذرد

-متبرک باد نام تو!-

 

 

 

و ما همچنان

دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را...

 

سلام....یه سلام با هزار تا معنی....با یه عالمه تغییر...بعد یه سکوت طولانی....خیلی وقته که نیومدم....راستی وبلاگم یه ساله شد..البته الان یه ساله دو ماهشه...یه مدت که امتحان و خرابی کامپیوتر(هرکی عشقشه بخونه رایانه) ولی..نیومدم چون از تابستونای بلاگفا متنفرم...مخصوصا این روزاش....ولی الان اومدم تا به یاد پارسال بگم....بگم هیچی تغییر نکرده...ولی یه حس جدید دارم...مطمئنم که اخرش موفق می شم...

2سال گذشت....روز به روز درگیرتر شدن....غرق شدن....نشد....نمیشه....من میسوزم و این هیچ عیبی نداره گلم....

گلی کجایی؟نمی تونم سراغت رو نگیرم.....دلم خیلی برات تنگ شده....پارسال همین موقع رو یادت می یاد....با من چیکار کردی دیوونه.....

به نظر من این قشنگ ترین شعر شاملوس....خیلی دوسش دارم....مرثیه....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:30  توسط Erkana  | 

باز هم..

احساس عجيبي ست....انگار غرور برايم غريب شده است.....انگار يك لحظه را با تو سپري كردن را به غرور افسانه اي ام ترجيح داده ام.....اين را اشكهايم تكرار وار به من مي گويند....درد اعتراف به عشق را به جان خريدم چون فقط تو بودي كه از دل بستن به هيچ مرا به عبادت رساندي....به ياد روزهاي مي افتم كه با التماس از اشكهايم مي خواستم ياد آن نگاه هاي ديوانه كننده ات از ذهن و دلم بشويند...اما انگار....انگار بايد رفت....بايد با تو همراه كاروان ياس و نرگس بود....تا ديوانه تر شوم.....تنها هديه ات به من سرگرداني ام بود....نمي دانستم دستانت را به من مي سپاري تا ثابت كنم كه مجنون آن نگاه آسماني ام و عشقبازي را بهتر از همه مي دانم ولي تو هيچ گاه همپايم نبودي بهترين....تو خودت از تبار ياس بودي و عشق را از نسل آسماني ها به ارث برده بودي....در دلت جايي براي من گمشده نبود....مني كه هنوز در كوي و برزن بدون ترس از رسوايي نامت را با فرياد صدا مي زنم.....گه گاهي گه نگاهم مي كني تا كجاها كه نمي روم....به همه فخر زمين و آسمان را مي فروشم كه تو....ولي بعد از چند ثانيه مي فهمم نگاهت گذرا بود و بس....از روي اتفاقي چرخيدن چشمان خاكستري ات.....آن لحظه است كه حرفهاي همه در گوشم بانگ مي زنند....تو هيچ وقت مرا از روي دوست داشتن هم نگاه نمي كني...چه برسد به عشق....مني كه كه از همه هستي ام گذشته ام ديگر جوابي ندارم....ولي گله اي نيست....همين اتفاق ها هم برايم ارزشمند تر از هر چيزي هستند....ديوانه بودن براي تو كه مي دانم با نبودت نابود مي شوم بايم افتخاري شده است كه هر لحظه زندگي ام را پر كرده است....

دوستت دارم به خاطر الفباي عشق و عبادت را به من آموختي...در سرزميني كه ليلي و مجنون فقط قصه اند براي به خواب رفتن بچه ها....در سرزميني كه هيچ براي همه معني همه چيز را ميدهد....به آن دل ميبندند....با آن زندگي مي كنند و همراه با آن ميميرند.....

با اين كه تو مرا نمي خواهي ولي گله اي نيست....دوستت دارم مهربان...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:32  توسط Erkana  | 

قصه ي تو

اين جا انگار هيچ كس مرا نمي بيند....فرياد هايم را نمي شنود....شا يد هم فريادهايم همه بي صدا باشند....مثل آن روز كه التماست كردم كه نري...ولي تو نشنيدي.....يادم هست خنده هايت را.... گريه هايي كه برايت كردم....خنده هايت هيچ وقت مال نبود ولي گريه هاي من هميشه با تو معني داشت....تو فقط منطقت را خرج من كردي.....منطقي كه بهترين بود برايم ولي از طرفي هم مرا شكست....امروز و ديروز و مطمئنا فردا....اين جا و آن جا و هرجا.....تو فقط برايم معني داري و من محكوم به ديوانگي......محكوم به شنيدن سرزنش آنان كه هنوز به راز جادوي چشمانت پي نبرده اند.....هنوز هم كه پاييز مي رسد....ياد تبسمت مي افتم ....يادت نيست... همان تبسم كه مهر ديوانگي را بر پيشاني ام كوفت......همان كه مرا از خود بي خود كرد تا هميشه براي تو......آن روز ها را به ياد مي آورم.....سرمست بودم خش خش برگ هاي پاييزي زير پاهايم را نغمه شادي مي دانستم....فكر مي كردم طبيعت هم با من است...اما امروز فهميدم آن صداي خرد شدن و شكستن آيينه امروز من بود.....باران را برايم معني كردي و برگشتي به روياهايم......و امروز خيس و تنها زير بارانم و هيچ كس نيست تا چتري روي سرم بگيرد....

                                                             

كاش مي ديدم،چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري ست

 

آه،وقتي كه تو ،لبخند نگاهت را

مي تاباني

بال مژگان بلندت را

                   مي خواباني

آه وقتي كه تو چشمانت

                   آن جام لبالب از جاندارو را

سوي اين تشنه جان سوخته ،مي گرداني

موج موسيقي عشق

از دلم مي گذرد

 

روح گلرنگ شراب

در تنم مي گردد

دست ويرانگر شوق

پرپرم مي كند،اي غنچه رنگين!پرپر!

 

من ، در آن لحظه ، كه چشم تو به من مي نگرد

برگ خشكيده ايمان را

                             در پنجه باد

رقص شيطاني خواهش را

                             در آتش سبز

نور پنهاني بخشش را در

                   چشمه مهر

 

اهتزاز ابديت را مي بينم

پيش از اين ، سوي نگاهت ، نتوانم نگريست

اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست

كاش مي گفتي چيست

آنچه از چشم تو ، تا عمق وجودم جاريست

 

                  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 22:7  توسط Erkana  | 

دوباره...

ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت
برسان بندگی دختر رز گو به درآی که دم و همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

 

۸۸ مبارك....دوباره بهار اومد....خيلي عجله داره طفلك...نذاشت بفهميم ۸۷ چه جوري گذشت....سال نو مبارك........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:32  توسط Erkana  | 

قصه ي من

با يك نگاهت معناي ياس و نيلوفر فهميدم...تا آْن روز زيبايي را در گل لباس هاي رنگي ميديدم....بچه بودم و به قولي نادان...با تو بود كه فهميدم...رفتم تا آنجا كه فكرش را هم نمي كردم....همه مي گويند...زود تغيير كردي....زود فهميدي.....اي كاش مي دانستند قدرت چشمانت چقدر است كه مرا اسير كرد و هر روز كه ميگذرد فهميده ترم ميكني.....با اينكه فقط گاهي نگاهم مي كني....و آرزو به دل مانده ام تا قبول كني لحظه اي را به با هم بودن بگذرانيم ولي هرچه كه ميبينم و درك ميكننم مسببش تويي مهربان....چون بهانه ي بودنم تويي....اشتباه زياد كردم ولي مطمئنم از حالا از بچگي درآمده ام....فهميده ام كه تو با ارزش تر از آني كه دلم را به چيزهايي خوش كنم كه پاياني جز سياهي و نفرت ندارند.....يك سال و نه ماه گذشت.....مرا نخواستي....به اسم تو با خودم چه لجبازي ها كه نكردم....عاقبتي جز تنهاتر شدنم نداشت...تنها همدم لحظه هاي هميشه خاموشم را هم از من تنها گرفتند....با فرياد و سكوت گريستم و زاري كردم تا حداقل او نيز برايم بماند ولي رفت.....تنها ماندم با خيال تو و آرزوي بودن در كنار او.....به باد سپردم تا بي خبرم نذارد....رويا تو و بوي يادگاري هايش شدند تنها دلبستگي هايم براي ماندن.....يك سال پيش همين روزها بود....هنوز به تو اميدوار بودم....هنوز همدمي بود تا به شانه هاي مهربانش اطمينان كنم....تحويل سال به جاي خود تنها مانده ام....زمزمه ي زيرلبم بود....آن لحظه هم تنها خواسته ام خوشبختي شماها بود....مثل امسال....مهربانم...مطمئن باش هر جايي كه باشم....هر لحظه....با گذشت هر بهار چشم به راهت ميمانم و دعايت مي كنم.......تو را من چشم در به راهم.....بعد از خدا مي پرستمت...

و تو الهه ي من....جايت در معبد دلم هميشگي شده....به قشنگي خنده هايت قسم بعد از خدا مي پرستمت....

 

 پ.ن87:....نفهميدم روزاش چه جوري گذشتند....شايد اگه مي فهميدم كمتر اشتباه مي كردم......يك سال بزرگتر شدم انگاري....به تنهايي عادت كردم.....88 رو واسه خودم گذاشتم سال تنهايي....با مزه ست....بد زده به سرم....ولي خوبي اينه سال مزخرف اين بود كه آروم شدم.عاقل شدم....البته آخراي سال....بازم مي ارزه....ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه ست به قولي..يكي از آرزوهاي مهم امسالم هم اينه كه بدبختي اوني كه بهترين دوستم رو ازم گرفت با چشمام ببينم....اميد وارم....

اينم داستان من وتو...

نور را پيموديم ، دشت طلا را در نوشتيم

افسانه را چيديم ، و پلاسيده فكنديم

كنار شن زار آفتابي سايه بار ، ما را نواخت. درنگي كرديم.

بر لب رود پهناور رمز ، روياها را سر بريديم.

ابري رسيد، و ما ديده فرو بستيم.

ظلمت شكافت ، زهره را ديديم ، و به ستيغ  برآمديم.

آذرخشي فرود آمد ، و ما را در نيايش فرو ديد.

لرزان ، گريستيم. خندان ، گريستيم.

رگباري فرو كوفت: از در همدلي بوديم.

سياهي رفت ،سر به آبي آسمان سوديم ، در خور آسمان ها شديم.

سايه ها را به دره رها كرديم. لبخند را به فراخناي تهي فشانديم.

سكوت ما بهم پيوست ، و ما ما شديم.

تنهايي ما تا دشت طلا دامن كشيد.

آفتاب از چهره ما ترسيد.

دريافتيم ، و خنده زديم.

نهفتيم و سوختيم.

هرچه بهم تر تنهاتر.

از ستيغ جدا شديم.

من به خاك آمدم و بنده شدم.

تو بالا رفتي و خدا شدي.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:0  توسط Erkana  | 

سلام

سلام.....به همه اونايي كه منو ميشناسن...همه اون دوستاي خوبي كه مي يان با نظراشون

راهنمايي....تشويق و خلاصه از اين كارا مي كنن و اون بي معرفتايي كه نظر نداده ميرن....راستش رو

بخوايد حس مي كنم خسته شدم.....چاره ديگه اي جز كنار اومدن ندارم........خيلي دوست دارم وبلاگم

رو پاك كنم....هم خودم راحت بشم ....هم خاطره هاي بدي كه ازش دارم فراموش كنم....... ولي دلم

اجازه نمي ده.......خودمم هنوز اون قدر سنگ نشدم كه وبلاگي رو كه با عشق به خاطر يه بي معرفت

دوس داشتني زدم پاك كنم..........سرنوشت منم اينجوري نوشته شده ديگه.....به قول داييم .....باكي

نيست.....مي سازيم...اين آدرس وبلاگ جديدمه.....به خاطر بچه هاي كلاس درستش كردم....دوست

نداشتم سرزنشم كنند كه تو چرا با اين قلم اينجوري مي نويسي........خبر از دل من كه ندارن.....دوس

داشتيد يه سر بزنيد.....خوش حال مي شم......

http://abani3.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:48  توسط Erkana  | 

تولدت مبارک گلم

تولدت مبارک.....همین رو دارم بگم.....دوس دارم الان باهم بودیم .....لعنت به .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 10:49  توسط Erkana  | 

تنها تر از هميشه

 

تنها تر از هميشه ، در ايوان نشسته ام

 

ماه درشت

 

          ياس هزار پر

 

ماه درست

 

          باغ كبوتر

 

ماه تمام

 

          تازه و تر

 

بر آب هاي نيلي شب ، بال مي زند

 

من نيز ، به پايش

 

                             با بال بسته ام

 

تنها تر از هميشه

جام مي ام تهي ست

جام غمم پر است

وز جام دلم دل مپرس

كاين جام را به سنگ صبوري شكسته ام

 

 

شب همراه نسيم و ستاره

با كاروان ياس و كبوتر

تا كوچه باغ هاي سپيد

آهسته مي رود...

 

 

من نيز ، پاي سه تار گسسته ام.

پ.ن:خسته شدم....خسته از اين جدايي ها....ديدن بي وفايي...آتيش به جونم مي زنه.....

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 17:19  توسط Erkana  |